|
زندگی یعنی اون چیزی که خودت می سازی
|
ای دو چشمت رنگ دشت سوخته
آتشی در جان من افروخته
رخت عشقی بر تن عریان من
بوسه هایت نم نم باران من
در حریم بستر سوزان تن
می طپد چون قلب تو بر قلب من
می شکافد پوست من از شور عشق
می طراود از نگاهم نور عشق
می دود خون در رگ من با شتاب
از تب داغ تنم در التهاب ...
می فشارد قلبمان را اسم تو
جسم مان جاری شده در جسم تو
ای نفسهایت نسیم سبز زار
سقف خانه پر شد از عطر بهار
گاهی از من عاشقانه یاد کن
تو به یادم بوسه ای بر باد کن
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم...
که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود...
و من...
روبه روی تو...
می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم...

تنها گل زندگیم!
آرزوی دیروزم و امید فرداها...
من با تو معنی دوست داشتن را فهمیدم.
من با تو عشق خدا را پیدا کردم.
با تو بود که دلم همچون شاپرکی شد جاودانه و به رنگ رنگین کمان آسمان عشق!
محبوب دلم...
روزهایی که دوستم داشتی و دوستت داشتم...
روزهایی که به یادم بودی و به یادت بودم...
آن روزها...
دلهایمان با هم بودن و خود از این ماجرا بی خبر!
مگر دلها میتوانند بی اراده صاحبانشان دلبسته شوند؟
چه حس غریبیست این دلبستگی؟!
آن روزها شاپرک دل ها در آغوش هم در باغ هستی ِخاطره ها در پرواز بودن و جسم بی خبر از این دلبستگی ، در بغض سکوت دلتنگی میشکست!
جسمی که دلش پرواز کند ،همچون قاصدکی هست سوار بر باد...!
جسم ِ بی دل مثل پاییزیست بی غم...!
دل ِ دلتنگم ، شاپرک رنگینم ...این دلبسگی بر تو مبارک!
می دانی ، گاهی فاصله ها چيزهای زيادی از ما می خواهند ...
چيزهايی مثل اعتراف به عشق های ناگزير .
اينروزها معنی را از زندگی ام حذف كرده ام . كه برايم مهم نباشد بی معنی صدايت از من دور شده اصلاخودت بگو چرا اين روزها هوا سنگين و سرد شده كه نمی توانم نفس بكشم كه احساس خفگی می كنم ..
اگرسكوت، اين خانه را بشكند ميتوانی ببخشی كه قديم ترين اشيا هم در اين فاصله بی ارزش هستند .
میدانی...
می ترسم لای حرفهای معمولی ات گم شوم لای احوالپرسی ها و سلام های هميشگي ات و هزار عادت ديگرت گم شوم حتی می ترسم در خواب هايم جا بمانی . دنيا چقدر می تواند تا اين حد ساده و خلاصه شده باشد ؟
اصلا از تمام فضولی ها و خواستن ها و اگر ها و ترس ها بگذريم .
نمی دانم چرا وقتی نیستی تمام زندگی من گم می شود .
زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب ...

از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد ؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران و
بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی ! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام . توان شروع به دویدن کنی .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را ،
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران ،
زلال كه باشى ، آسمان در توست
دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی
دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی
دوستت دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز تو خدمت دو تا دوست با هم بودن . یکی آبادانی به اسم محمد و یکی تهرانی به اسم علی. ان دوتا خیلی با هم جور بودن. طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نمی دیدن نگران هم می شدن. گذشت و خدمت اینها به پایان رسید.
آبادانیه گفت علی خدمت ما تموم شد و رفاقتمون نه. من پولدار نیستم اما هر وقت خواستی زن بگیری بیا آبادان خودم یه زن خوب بهت میدم.
تهرانیه هم گفت من هم دلم واست تنگ میشه. هر وقت کار خواستی بیا تهران من پولدارم بهت کار میدم.
گذشت و بعد یه سال تهرانیه هوای زن گرفتن کرد. میره آبادان پیش رفیقش محمد. میگرده و خونشونو پیدا می کنه. میبینه یه خونه فقیرانه بدون تشکیلات و ...
یه یه هفته ای آبادانیه ازش مهمون نوازی گرمی میکنه. میرن دنبال زن . این همسایه و اون همسایه. این فامیل و اون فامیل . و خلاصه هر جا میرن تهرانیه نظرشو نمی گیره. بعد از یه مدت تهرانیه نی خواد خدا حافظی کنه میگه: محمد تو به قولت عمل کردی من پسندم نشد.
می خواد بره میبینه یه دختر خوشگل و سنگین و رنگین و خلاصه با کمالات میره تو خونه آبادانیه. میگه : محمد من این دخترو می خوام.
دختره نامزد آبادانیه بوده.
میگه باشه ( به خاطر اینکه به قولش عمل کنه ) . میره با خانواده ها صحبت می کنه با نامزدش صحبت می کنه و خلاصه راضیشون می کنه. دست نامزدشو میذاره تو دست رفیق تهرانیش.
به تهرانیه هم هیچی نمیگه.
بعد یه سال آبادانیه بی پول و معتاد میشه. مادرش می گه محمد حالا که بی پولی و وضعت اینه یرو ببین رفیقت بهت کار میده؟
آبادانیه هم می ره تهران . بعد کلی گشتن خونه رفیقش رو پیدا می کنه. میبینه یه خونه با دم و دستگاه و با تشکیلاته.
آیفون رو میزنه میگه علی منم.
تهرانیه می گه برو آقا نمیشناسمت.
آبادانیه با خودش میگه شاید صدام عوض شده تو این مدت منو نمی شناسه. دوباره زنگ میزنه میگخ : علی منم محمد. رفیق آبادانیت.
تهرانیه میگه اقا من رفیقی به اسم محمد ندارم . برو مزاحم نشو ...
آبادانیه ناراحت میشه. خسته بوده . میگه برم یه گوشه استراحت کنم.
میره جلو خونه تهرانیه تو پارک استراحت کنه. می بینه سه نفر که قیافشون به دزدا می خوره میان نزدیکش.
با خودش میگه اینا الان میان پولامو میگیرن کتکم هم میزنن. بهشون میگم پولامو بگیرین اما کتکم نزنین. وقتی دزدان میان پیشش میگه : من آبادانیم. اینا هم پولامه . می خوام برم شهرم . پولامو بگیرین اما کتکم نزنین.
دزدها هم وقتی میبنن این جوریه میگن : ما الان از دزدی اومدیم زیاد پول داریم. بیا این صد هزار تومن رو بگیر به خودت برس. دزد ها هم میرن.
آبادانیه با خودش می گه میرم آرایشگاه . به سر و وضعم میرسم و یه دست کت و شلوار میگیرم. میرم آبادان به مادرم می گم رفیق کار داد من نخواستم . نمی گم نا مردی کرد.
خلاصه می ره اصلاح میکنه و کت و شلوار میگیره و حسابی به خودش میرسه.
تو راه که می خونه یه زن با یه ماشین کنارش ترمز میزنه . میگه آقا بیا سوار شو.
آبادانیه میگه من بچه شهرستانم می خوام برم آبادان. تو دیگه دست از سرم بردار خودم به اندازه کافی دردسر دارم.
زنه می گه بیا بالا. از قیافت خوشم اومده. بیا واسم کار کن. آبادانیه هم سوار میشه.
زنه مدیر یه فروشگاه زنجیره ایه. یه غرفه میده دست آبادانیه. از برکت دست آبادانیه کار فروشگاه میگیره. وضع زنه خوب میشه.
زنه به آبادانیه می گه کارت خوبه . ازت خوشم اومده . واقعاْ مردی اگه زن می خوای بیا دخترمو بدم بهت. آبادانیه هم قبول می کنه دختر و میگره.
بعد یه مدت زن آبادانیه می گه یه مجلش شراب خوری تو شمال شهر هست. میای بریم . آبادانیه هم میگه بریم.
میرن و تو مجلس آبادانیه نامزد قبلیش که حالا زن تهرانیه هست رو می بینه.
به جمع می گه ساقی اول من.
میگه : به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل نکرد. همه پیک اول رو میزنن.
پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که پول دادن به من و کمکم کردن. همه پیک دوم رو میزنن.
پیک سوم به سلامتی زنی که بهم کار داد و دخترش رو هم زنم . همه میزنن.
آبادانیه هر چی بود به تهرانیه پرونده بود.
تهرانیه هم می گه ساقی دوم من.
میگه به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش عمل کرد. همه میزنن.
پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی که دزد نبودن و من فرستادمشون. همه می زنن.
پیک سوم به سلامتی قسم خورده بودم نگم اما میگم. به سلامتی اون زنی که مادرم بود و اون دختر که خواهرم...
تعریف عشق مثله نگاه تو مشکل است
شاید که عشق سیب قشنگ مقابل است
تعریف عشق از لب سرخت شنیدنی است
تعریف عشق از لب سرخ تو کامل است
شاید که عشق منظقه ای از جمال توست
شاید که عشق هم به جمال تو مایل است
حوا... عجب جمال شگفتی خدای من!
باور نمی کنم که خمیر تو از گل است
زیبا شدی اگر تو گناهی نکرده ای
اظهار زهد پیش جمال تو مشکل است
کردم هبوط من اگر از لمس سیب تو
جرم تو نیست جرم بزرگ من و دل است
حوا بیا برای دلم یک غزل بخند
بی خنده تو زندگیم دور باطل است
بوی بهشت می شنوم از جمال تو
هر جا تویی بهشت خدا در مقابل است
حوا دلم هوای تو را می کند هنوز
حوا دلم فقط به وصال تو مایل است
من سیب سرخ عشق تو را چیده ام بلی
این سیب سرخ تا به ابد سهم این دل است!
نقل مي كنند كه وقتي حضرت ابراهيم (ع) را در آتش انداختند ايشان مشاهده كرد كه گنجشكي مرتب بر فراز آتش پرواز مي كند و از او پرسيد: اي پرنده چكار مي كني؟
پاسخ داد: در اين نزديكي چشمه آبي است و من مرتب نوك خود را پر از آب مي كنم و آن را روي آتش مي ريزم.
حضرت ابراهيم(ع) گفت: ولي حجم آتش در مقايسه آبي كه تو مي تواني بياوري بسيار زياد است و اين آب فايده اي ندارد.
پرنده پاسخ داد: مي دانم ولي من به تكليفم عمل مي كنم و مي خواهم اگر روز قيامت از من سوال شد روزي پيامبر خدا در آتش بود تو چه كار كردي، بگويم هر آنچه مي توانستم انجام دادم
امیدوارم زندگی سراسر پر شادیی داشته باشی.
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
بمونه"
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته
!
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي
قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق
مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و
بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای
یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن
کنی .
كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى،
آسمان در توست
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ،
گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ،
گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ،
می خواهم پیاده شوم
دکتر شریعتی
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را با همین غم ها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است
زندگی را خوب باید آزمود
اهل صبر و غصه و اندوه بود
باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش لاي انگشتات گم ميشد.
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
خیلی دلم برات تنگ شده....![]()
براي همه لحظات جادويي متشكرم !![]()
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي , بلافاصله از آن تو خواهد شد. .
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو عشق من هستی ![]()
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
من هميشه براي تو می مانم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري....

… دوستت دارم بی نهایت اما از این دوست داشتن دوست ندارم برات حصار یا زندان بسازم
همونطور که از دوستی هیچ کس برای خودم حصار نمیسازم چون معتقدم عشق و دوست
داشتن نهایت اعتماد و آزادی رو میاره و اسارت و مالکیت توی این زمینه اصلا معنایی
نداره ... ![]()
بیایید به خاطر بسپاریم :
برای دوست داشتن دل لازم است نه دلیل !...

عزیزم!...
قلب من رو به تو پرواز می کند!مرا ببخش از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایتها به مکافات آن رخ می دهد.
چشم بپوشان!...
اگر به تو عزیزم خطاب کردم تعجب نکن! خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب و آتش رفتار می کنند اما من غیر از آنها و همه ی مردم هستم زیرا هرچه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده به قلبم بخشیده ام و حالا میخواهم قلب سمج و ناشناس خود را به سوی تو پرتاب کنم و این خیال مدتهاست که ذهن مرا تسخیر کرده...
میدانی مهربانم؟!
اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است!
دلم می خواهد در صحرای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم ..
دلم می خواهد عشق چون شیرینی لبخند بر لبهای تو جا بگیرد..لبهایت را ببوسم و دنیا را زیر پای تو وداع کنم!
اما این هم برای من میسر نیست از من مپرس برای چه؟۱ که هنوز دیگران عجایب ان را ادراک نکرده اند!
فکر نکن و به این حسرت مبر که چرا قصر های مرتفع و باغهای مجلل نداری آنها را جنایت و خیانت هم فراهم می آورد .اگر طبیعت به تو قلب نجیب و همت عالی داده خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتنا هستی.
می بینی؟؟!
فقط محبت و وجاهت تو میتواند مرا نگاه دارد..
بدون تردید هر کس یک گل را بیش از گلهای دیگر دوست دارد زیرا سلیقه با همه جهات مطابقت نمی کند و محال است ذهن در اعمال خود به یک طرف بیشتر متوجه نشود !
پس عشق من باور نمی کنی ان گل تو باشی؟؟!
آری به من سخت می گذرد که زمانی که تو نباشی و فقط خاطراتت را مرور کنم ..تو در سحر گاه عشق با من بودی و خواهی ماند برای همیشه...!
می گویند عشق یک دفعه در مدت عمر هر کس بوجود می آید ولی آیا عشق من و تو همان است که سرنوشت برایمان رقم زده؟؟ در حالی که عشق من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده..!
اسرار فراوان دردهای بی درمان نا امیدی ها و بد بینی ها در من خوب رشد و تربیت یافته اند حال آیا وقت آن نیست که آنها را از این محل تربیت قلب بیرون کنم؟؟
آنچه بنویسم جز پریشانی چیزی از جبهه ی آن احساس نخواهی کرد پس خاموش میشوم..
اما می دانم تو زبان عشق را خوب می شناسی همین طور قلبی را که درد می کشد!
چقدر گرم است صدای تو و چقدر قشنگ است تبسم های تو وقتی که با نگاهم در آمیزد!
پس بدان ای گل محبوب قشنگ من:
با تمام وجود دوستت دارم!...
کسی که به یاد تبسم هایت همیشه مفتون است
:
